ميرزا حسين النوري الطبرسي

434

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )

حديث سى و يكم نيز روايت كرده از محمّد بن صالح از ابى جعفر ، گفت : زنى در نهانى تزويج كردم . چون با او مواقعه كردم ، حامله شد و دخترى آورد . پس دلتنگ شدم و نوشتم و شكايت كردم . جواب رسيد : « زود است كه از همّ آسوده شوى . » چهار سال ماند و مرد . توقيع رسيد : « خداى تعالى صاحب تحمّل و وقار است و شما طلب تعجيل مىكنيد . » « 1 » حديث سى و دوم نيز روايت كرده از ابى محمّد ، حسن بن وجنا ، گفت : من در سجده بودم در تحت ناودان - يعنى ناودان كعبهء معظّمه - در حجّ پنجاه و چهارم بعد از نماز عشا « 2 » . و من تضرّع مىكردم در دعا ، كه ديدم كسى مرا حركت مىدهد ؛ فرمود : « اى حسن بن وجنا ! » گفت : برخاستم ، ديدم كنيزك زرد چهرهء لاغر اندامى است كه گمان كردم چهل‌ساله و فوق آن است . پس در پيش روى من به راه افتاد و من سؤال نكردم او را از چيزى تا آن كه آمد در خانهء خديجه و در آنجا اطاقى بود كه در وسط آن ديوار بود و در آن پلّه‌هايى بود كه از آنجا بالا مىرفتند . آن كنيزك بالا رفت و آوازى آمد : « اى حسن ! بالا بيا ! » من بالا رفتم و ايستادم در نزد در . پس صاحب الزمان عليه السّلام فرمود : « اى حسن ! آيا پنداشتى كه تو بر ما مخفى بودى ؟ و اللّه ! هيچ وقتى در حجّ خود نبودى ، مگر آن كه من با تو بودم . » پس سخت بيهوش شدم و به رو افتادم . سپس برخاستم . فرمود به من : « اى حسن ! ملازم باش در مدينه ، خانهء جعفر بن محمّد عليهما السّلام را و تو را مهموم نكند طعام تو و نه شراب تو و نه آن چه به آن عورت خود را بپوشانى . » آنگاه دفترى به من عطا فرمود كه در آن بود دعاى فرج و صلواتى بر آن حضرت و فرمود : « به اين دعا ، دعا بخوان و چنين ، صلوات بفرست بر من و نده آن را مگر به اولياى

--> ( 1 ) . الثاقب فى المناقب ، ص 612 . ( 2 ) . در نسخه موجود « الثاقب فى المناقب » ، « عمرة » آمده است .